Image credit: Cameron York, "Sketchbook #17"


The Scarlet Blossom on a Shirt

For Aida



I carry stones on my shoulders

I shoulder stones

blocks of words

blocks of rhymes


and since sweat-shedding dusk,

who rouses the night

in its tenebrous chasm,

and when color is tarred

into coffin’s blindness

and song is left breathless in terror

of the imminent explosion

of silence,

I work,

I work,


and with blocks of words

I erect



where I rest the roof of my poetry

To settle in.

To be imprisoned within…


Thus am I: an imbecile, maybe.

Who knows

that I must carry on my shoulders

the blocks of my own prison

like Mary’s son his cross?

And not like you,

who carve the handle of that hateful whip

from your brother’s bone

weave the criminal braid of its lashes

with your sister’s hair

and ornament the hilts of tyrants’ swords

with your father’s broken teeth!




And I bear heavy blocks of rhyme on my shoulders

and in the prison of poetry

enclose myself

like a picture confined

to the prison of its frame.


Perchance a dull image of rawness:


an image of past years’ me,


who has my childlike look

in the eyes,

and the older me has left his smile on his lips

whom today I see

like a repentant does his sins!


An unlike image that,

if he forgot his smile,

if his cheeks were hollowed out

by the search for life,

if his forehead were furrowed

by the passage of enslaved ages,

would become me.


Would become exactly me.


Would become me, carrying on my shoulders

the stones of my own prison

in silence

and shutting up my soul’s efforts

within the four walls of words

whose silence explodes

in the void of song

and whose empty gaze scours

the wasteland of color...


Would become exactly me.

Would become me

having forgotten my smile—

and this my cheek,

this my forehead...




Thus am I

prisoner of the dulcet walls of tongueless words—


I have imprisoned my image

in its frame,

my name in my poetry,

my feet in the shackles of my beloved,

my tomorrow in my child’s self,

and I have put my heart in your hands


the hands of our collaboration


collaboration with you, who make

the soldiers of the firing squad,

—shuddering with cold

and folly frozen in their eyes—

drink your warm blood.


You who strive to break the walls of your present’s sepulcher


who tranquilly

rest on your elbow

the ivory urn of your skull,

and through the window of pain

taste the view of the future’s bright palace

on the palate

of your epic strife.



and me...


You and me,

and not others who make

knives for their livers,

prisons for their bodies,

and rope for their necks.


Nor the others who feed

your executioner’s furnace

with wood from my garden

and bake my hangman’s bread

on the embers of your posterity.




And tomorrow, when I sink into the febrile, gory soil,

take my picture off the wall

of my house


—the imbecile image that,

in darkness and defeat,

laughs at chained hands—


and say to it:

Oh unlike image,

What were you laughing at?


and hang it anew,

but facing the wall.


And on I go

with and for you—

you whom I so love,

and in my future as in my past,

I go heavy-laden with stones:

blocks of words,

blocks of rhymes,

to build a prison of love

and shut myself in.


Love of men

and women


love of the flutes


and shepherds


love of the wait,

and the crystal percussion of the rain

on the window pane


love of factories

of clenched fists

and guns


love of the mule’s map,

the tropics of its ribs

the peaks of its pelvis

and the river of the whip

running red


love of your tear

on my cheek

and my delight

at your smile


love of tumbleweed

of urtica and wild thyme

and the green blood of chlorophyll

on the wounded leaf


love of the city’s maturation

and its love


love of the shade of summer’s wall

and arms folded

on the knees of idleness


love of the king’s cloak

when used to shine shoes

and the helmet

when used to wash rags


love of the rice paddies

the feet

and the leeches


love of dogs’ old age

and their begging eyes

the butcher’s doorstep

and the kick

and the distant shore

where hunger laps against a final bone

as they die of thirst


and the sunset

with its cinnabar clouds

and the smell of the herds


in the alleys of willow trees


love of the carpet-weaving studio

the quiet murmur of colors

the beating of woolen blood

in knotted veins

and the dear souls of fingers

constantly battered.



love of autumn

with its leaden sky


love of the ambling women

their homes

their loves

and their modesty


love of hatreds




love of the hollow barrels

of thunder racing down

the cobble-stoned slope of the sky

and the salty smell of the harbor,

the flight of the ducks,

boat lanterns,

and the green crystal of the waves

with their fluorescent eyes


love of the harvest

of planted whispers

love of the cries reaped


love of the sheep’s carcass

that stays unbought

on the butcher’s hook




love of the fish’s gold

in the ceramic-tiled pond


love of haste

and lingering


love of people

who die

  and melt

and in the dry, soulless soil

by groups




and sink

and sink

love of the silence and the whisper and the cry


love of the prison of poetry

with its heavy chains: 

chains of words,

chains of rhymes.




And on I go,

taking my prison with me

—shackles on my feet,

impatience in my gaze,

and faith in my victory—


on from the shoot of an imbecile smile

in a picture on yesterday’s wall,

until the scarlet blossom on a shirt

on the executioner’s pyre:

until tomorrow!




Thus am I:

dweller of the castle of prideful epics,

the insolent hoofbeats of wrath’s wild horse


on destiny’s cobblestoned path,

a word blowing

in the tempest of history’s great song,

a captive

in the prison of a revenge,

a glint

from the knife of spite

and the scarlet blossom on a shirt

by the path where today’s slaves

will pass tomorrow.

Original ↓


تا شکوفه‌ی سرخِ یک پیراهن 

به آیدا


سنگ می کشم بر دوش،
سنگِ الفاظ
سنگِ قوافی را.
و از عرق ریزانِ غروب، که شب را
در گودِ تاریک اش
می کند بیدار،                    
و قیر اندود می شود رنگ
در نابیناییِ تابوت،
و بی نفس می ماند آهنگ
از هراسِ انفجارِ سکوت،
من کار می کنم   
کار می کنم

و از سنگِ الفاظ
بر می افرازم                   
تا بامِ شعرم را بر آن نهم
تا در آن بنشینم
در آن زندانی شوم...


من چنین ام. احمق ام شاید!
که می داند
که من باید          
سنگ های زندان ام را به دوش کشم
به سان فرزندِ مریم که صلیب اش را،
و نه به سان شما
که دسته‌ی شلاقِ دژخیمِ تان را می تراشید
از استخوانِ برادرِ تان                                        
و رشته‌ی تازیانه‌ی جلادِ تان را می بافید
از گیسوانِ خواهرِ تان                                        
و نگین به دسته‌ی شلاقِ خودکامه گان می نشانید

از دندان های شکسته‌ی پدرِ تان!




و من سنگ های گرانِ قوافی را بر دوش می برم
و در زندانِ شعر
 محبوس می‌کنم خود را                  
به سانِ تصویری که در چارچوب اش
در زندانِ قاب اش.                                    
و ای بسا که
تصویری کودن           
از انسانی ناپخته:                         
از منِ سالیانِ گذشته
گم گشته                    
که نگاهِ خُردسالِ مرا دارد
در چشمان اش،                               
و منِ کهنه تر به جا نهاده است
تبسم خود را
بر لبان اش،            
و نگاهِ امروزِ من بر آن چنان است
که پشیمانی
به گناهان اش!



تصویری بی شباهت

که اگر فراموش می کرد لبخندش را

و اگر کاویده می شد گونه هایش
به جُست و جوی زنده گی

و اگر شیار بر می داشت پیشانی اش،
از عبورِ زمان های زنجیر شده با زنجیرِ برده گی
می شد من!

می شد من
می‌شد من که سنگ های زندان ام را بر دوش
می کشم خاموش،
و محبوس می کنم تلاش روح ام را
در چاردیوارِ الفاظی که
می ترکد سکوتِ شان
در خلاءِ آهنگ ها                       
که می کاود بی نگاه چشمِ شان
درکویرِ رنگ ها

می شد من

می شد من که لبخنده ام را از یاد برده ام،
و اینک گونه ام...
و اینک پیشانی ام...


چنین ام من
—زندانیِ دیوارهای خوش آهنگِ الفاظِ بی زبان—

چنین ام من!
تصویرم را در قاب اش محبوس کرده ام
و نام ام را در شعرم
و پایم را در زنجیرِ زن ام
و فردایم را در خویشتنِ فرزندم
و دل ام را در چنگِ شما...

در چنگِ هم تلاشیِ با شما
که خونِ گرمِ تان را                          
به سربازان جوخه‌ی اعدام
می نوشانید                      
که از سرما می لرزند
و نگاهِ شان
انجمادِ یک حماقت است.


که در تلاشِ شکستنِ دیوارهای دخمه‌ی اکنونِ خویش اید
و تکیه می دهید از سرِ اطمینان
بر آرنج                               
مِجریِ عاجِ جمجمه تان را
و از دریچه‌ی رنج
چشم اندازِ کاخ روشنِ فرداتان را
در مذاقِ حماسه‌ی تلاشِ تان مزمزه می کنید.


و من...

شما و من
و نه آن دیگران که می سازند
برای جگرِشان          
برای پیکرِشان
برای گردن شان.           


و نه آن دیگرتران
که کوره ی دژخیمِ شما را می تابانند
با هیمه‌ی باغِ من
و نانِ جلادِ مرا برشته می کنند
در خاکسترِ زادورودِ شما.


و فردا که فرو شدم در خاکِ خون آلودِ تب دار،
تصویر مرا به زیر آرید از دیوار
از دیوارِ خانه ام.

تصویری کودن را که می‌خندد
در تاریکی ها و شکست ها
به زنجیرها و به دست ها.

و بگوییدش:
«تصویرِ بی شباهت!
به چه خندیده ای؟»
و بیاویزیدش
دیگر بار            
رو به دیوار!


و من هم چنان می روم

با شما و برای شما
–برای شما که این گونه دوستارِتان هستم—
و آینده ام را چون گذشته می روم سنگ بر دوش:
سنگِ الفاظ
سنگِ قوافی،
تا زندانی بسازم و در آن محبوس بمانم:
زندانِ دوست داشتن.

دوست داشتنِ مردان
و زنان

دوست داشتنِ نی لبک ها
سگ ها                          
و چوپانان                             

دوست داشتنِ چشم به راهی،
و ضربْ انگشتِ بلورِ باران
بر شیشه‌ی پنجره


دوست داشتنِ کارخانه ها
مشت ها                
تفنگ ها
دوست داشتنِ نقشه‌ی یابو
با مدارِ دنده هایش
با کوه های خاصره اش،
و شطِ تازیانه
با آبِ سُرخ اش
دوست داشتنِ اشکِ تو
 بر گونه‌ی من
و سُرورِ من
بر لبخندِ تو

دوست داشتنِ شوکه ها
گزنه ها و آویشنِ وحشی،
و خونِ سبزِ کلروفیل
بر زخمِ برگِ لگد شده


دوست داشتنِ بلوغِ شهر
و عشق اش


دوست داشتنِ سایه‌ی دیوارِ تابستان
و زانوهای بی کاری در بغل

دوست داشتنِ جقه
وقتی که با آن غبار از کفش بسترند
و کلاهْ خود
وقتی که در آن دستمال بشویند

دوست داشتنِ شالی زارها
پاها و

دوست داشتنِ پیریِ سگ ها
و التماس نگاهِ شان
و درگاهِ دکه‌ی قصابان،
تیپا خوردن
و برساحلِ دورافتاده ی استخوان
از عطش گرسنه گی

دوست داشتنِ غروب
با شنگرفِ ابرهای اش،
و بوی رمه در کوچه های بید

دوست داشتنِ کارگاهِ قالی بافی
زمزمه‌ی خاموشِ رنگ ها
تپشِ خونِ پشم در رگ های گره
و جان های نازنین انگشت
که پامال می شوند

دوست داشتنِ پاییز
با سربْ رنگیِ آسمان اش


دوست داشتنِ زنانِ پیاده رو
خانه شان
عشقِ شان
شرمِ شان

دوست داشتنِ کینه ها
دشنه ها                      
و فرداها
دوست داشتنِ شتابِ بشکه های خالیِ تُندر
بر شیبِ سنگ فرشِ آسمان

دوست داشتنِ بویِ شورِ آسمانِ بندر
پرواز اردک ها
فانوس قایق‌ها
و بلور سبزرنگِ موج
با چشمان شب چراغ اش

دوست داشتنِ درو
و داس های زمزمه

دوست داشتنِ فریادهای دیگر

دوست داشتنِ لاشه‌ی گوسفند
بر قناره‌ی مردک گوشت فروش
که بی خریدار می ماند
می گندد
می پوسد

دوست داشتنِ قرمزیِ ماهی ها

در حوضِ کاشی


دوست داشتنِ شتاب
و تاءمل

دوست داشتنِ مردم
که می میرند
آب می شوند            
و در خاکِ خشکِ بی روح
دسته دسته
گروه گروه
انبوه انبوه 
فرو می روند
فرو می روند              
و فرو                           
می روند
دوست داشتنِ سکوت و زمزمه و فریاد

دوست داشتنِ زندانِ شعر
با زنجیرهای گران اش:
—زنجیر الفاظ
         زنجیر قوافی...


و من هم چنان می روم:
در زندانی که با خویش
در زنجیری که با پای
در شتابی که با چشم
در یقینی که با فتحِ من می رود دوش بادوش
از غنچه‌ی لبخندِ تصویرِ کودنی که بر دیوارِ دیروز
تا شکوفه‌ی سرخِ یک پیراهن
بر بوته‌ی یک اعدام:
تا فردا!


چنین ام من:
قلعه نشینِ حماسه های پُر از تکبر
سمْ ضربه‌ی پُرغرورِ اسبِ وحشیِ خشم
بر سنگ فرشِ کوچه‌ی تقدیر                                       
کلمه‌ی وزشی
در توفانِ سرودِ بزرگِ یک تاریخ                  
در زندان یک کینه          
در دشنه‌ی یک انتقام          
و شکوفه‌ی سُرخِ پیراهنی
در کنارِ راهِ فردای برده گانِ امروز.


مهر 1329                            



Translator's Note

Some of the most beautiful pieces of writing come out of the impulse (the need?) to procrastinate, to escape from the exhaustion of necessity into the luxury of choice. We came to Shamlu through one of these little rebellions. Addie was teaching English in France at the time, and Farzad, who was supposedly studying for his comprehensive doctoral exams in French, found himself getting pulled back deeper and deeper into Persian poetry. Despite the fact that Shamlu was a key player in the evolution of Persian literature, he hadn't been widely translated, so we decided to take one of his poems and combine forces: Farzad’s multicultural and multilingual background, and Addie’s native English and skills as a writer/translator. We translated "The Scarlet Blossom on a Shirt" together over a series of long Skype conversations that included both of us bending our brains into pretzels as Farzad attempted to explain the finest details of the Persian poem and Shamlu’s poetics—the layers of meaning, the register of the words, the images, the lexical fields, which sounds were most important—and Addie attempted to find solutions to the puzzle that Englishing them presented. Shamlu was notoriously uncompromising when it came to his artistic and ideological principles, and we spent hours arguing, adding and deleting the same words over and over. This poem presents glimpses of an everyday life in rural Iran, and we wanted to translate this geographically-specific imagery into a language that would speak to foreign readers without falling into the trap of exoticism. In the end, we may never have had more fun translating. The defiant hope, the determination, the love of language in this poem--it was a pleasure to spend this time with Shamlu. We hope that our love of language in rendering the poem will bring you just as much joy.

Farzad Salamifar
Addie Leak


In the Classroom